|
سایه روشن
|
||
همیشه آخرین ها حس گم کردن به آدم میدهند،حس اینکه چیزی راجا گذاشته ای ، حس خانه تکانی ...
حسی دارم که در قصه ام نمیگنجد...به ابهام روزهای آخر خرداد وقتی دبستان بودم... مثل بایگانی دفتر املای کلاس اول... مثل وقتی که مشتم را می گشایم تا پرواز کند جوجه گنجشکی که یک ماه پیش پیدایش کردم و حالا بزرگ شده ، میترسم از شیطنت گربه همسایه اما...
حسی بهت زده مثل روزهای سیزده فروردین : رها کردن ماهی قرمز تنگ بلور در حوض حیاط امامزاده، سپردن سبزه عید به تن روان رودخانه ، مشقهای عقب مانده پیک نوروزی ، لباسهایی که بوی دود آتش می دهد و فردا...
حسی شبیه زرد: مثل اسباب کشی به خانه جدید و وسایل من که باید اندازه کمد جدید کم شوند ، چیزهایی که باید اینجا بگذارم و ...
حسی مثل نارنجی غروب : وقتی کاسه آبی به دست گرفته ام برای بدرقه یک مسافر، وقتی دستانم را به حرمت دوستی هایم تکان میدهم و چشمانم خیس میشوند...
حسی خیس مثل اولین باران پاییزی که میخواندمان که آغوش به رویش بازکنیم...
حسی مثل تمام احساس های بزرگ و ناشناخته ای که میشناسم و نمیشناسم! مثل تمام لحظه هایی که خودم را جایی گم کرده ام و به دنبالش تا ناکجا رفته ام!
حرف های زیادی دارم که از جنس این دفتر نیست . اینجا برگ آخر سایه روشن است۰
شاید وقتی دیگر......
پ ن:موضوع پروزه پایانیم هم قطعی شد!از الان دلم برای همه روزای تلخ و شیرین علم و صنعت تنگ شده!زندگی همین عبورهاست!
پ ن: ۲روز مونده به کنکور و من و کلی کار مونده!خیلی بهتر از این میتونست باشه اما الانم شاید بد نباشه!
بی ربط:کفش آهنی کردم پام راه افتادم دنبال موضوع پروژه و استاد و تصویب موضوع و درس مشاوره ای و ... به انضمام درسهایی که باید خواند و کنکوری که نزدیک است!!!
قصه همانست که بود!تکرار مکرر هبوط انسانها و درختهای سیب...!
کاش همه چیز به روز ششم بر میگشت!این بار درخت سیب در بهشت باقی می ماند و فقط انسان به زمین می آمد!
یا شاید می شد یکبار تمام درختهای سیب بمانند و تنها آدمها هبط شوند.... و این آخرین حکایت هبوط انسانها می شد!
سالهای سال گذشته ولی داستان همان است که بود،داستان سیبها و آدمها،این بار بهشت اما دور است،به اندازه امروز از روز هفتم!
|
|